
انسان می تواند اشتباه کند و تو هم از این قاعده مستثنی نیستی،،،بالاخره
اشتباه پیش می آید،،،
روزهای هفته را می شمارم ،به روز تولد تو می رسم دوباره، و سریع از آن
می گذرم...حتی به بادکنکی که روی روز تولدت کشیدم و مشکی رنگش کردم
نگاه نمی کنم،،صفحه را عوض می کنم...
آب هویج مزه پنیر مونده می داد،،هیچی نگفتم ،نی را انداختم توش و تا آخر
خوردمش،، قبلش سایه طلایی ام را مرتب پشت چشمم کشیدم،بعد خط
مشکی را اضافه کردم،،موهایم را چتری ریختم و شال را انداختم روش ،، هوا
سرد بود.. باد می آمد،،آسمان یکدست سفید بود اما زمین خشک خشک...
خبری نبود. دویدی توی حیاط و گربه را بغل کردی مثل آن روز که گربه
را ناز می کردی و قلیان می کشیدی،،چشمهایت قرمز بود و می دانستم خیلی
خوردی،،،همان روز که عاشقم بودی.......میلرزم،،،،دهنت بو می دهد!!!
ماهی خودش را به مردن زده ،آمده بالای ظرف و یکطرفی شده،،بالهایش را
یکی در میون تکان می دهد.....اما نفس می کشد...
راحت توی قبرم خوابیده بودم،،موهایم به هم ریخته و مشکی دور و برم ریخته
بود...صورتم سفید شده بود اما ناراحت نبودم....لباس سفیدم را دوست
داشتم...بی نظمی پایین دامنم حالم را جا می آورد.....باد می آمد اما سرد
نبود.....ماهی توی ظرف می چرخید،،،،شاید غذا می خواست،،،نمی دانم،، تو
با یک کلنگ آمدی و افتادی به جان قبر بیچاره ام،،،اولش چیزی به تو
نگفتم ...فقط نگاهت کردم...نخندیدم،،خوشحال نشدم...آنقدر به زمینم کوبیدی
که زیر پایم خالی شد،،، جیغ کشیدم ،چند بار،، اما تو تمامش نمی کردی.....
،،،باد موهایم را با خودش می برد،، و من جیغ می زدم...کارت که تمام شد آرام
آمدی و کنارم خوابیدی هنوز باد می آمد و موهایم جلوی صورتم بود......صدای
جیغم را از دور می شنیدم،زمین می لرزید...
دوباره امشب فال آهنگ می گیرم ،،،،چشمم را می بندم ، از آهنگ ها می روم
پایین و می آیم بالا،،،مدام ادامه می دهم و آخر یک جا بی حرکت می مانم،
قبل از اینکه چشمم را باز کنم،،،،، select می کنم وآهنگ توی گوشم
می خواند،،مطمئنم این احساس را نداری..!!
ماهی بالهایش را به رخم می کشد و یک دور دیگر می زند.. یک غذا برایش
می ریزم،،سریع می خورد...فرار نمی کند،،به ضربه های من عادت کرده است
،،نمی ترسد..عاشق دهانش هستم وقتی می گوید ما،ما ،ما....
نه اینکه دلم برات تنگ نشده،، یک احساس خاص جدید به تو دارم که هنوز
اسمی روش نذاشتم... تازه امروز خودم رو دیدم،، خیلی کوچک تر از این
چیزی بودم که می بینی ،،تازه می فهمم چه اتفاقی افتاده!!!
کتاب ها را فقط از روی تیترشان انتخاب می کنم،، دست می کشم روی
جلدشان و یک احساس خیلی خوشحال توی دلم می کنم،،،ماهی بال
نمی زند،،پرواز می کند...
پر خوری را کنار نگذاشتم،،،آهنگ شاد اما گوش می دهم، زیاد،،هنوز می گویی
افسرده ؟!! حرف هایم را بی تفاوت نمی شنوی و هر از گاهی بلند
می خندی،،، به چیز هایی که برایت گفته ام شک می کنم!! فقط می گویی
قرص ها را ادامه بدهم و همه چیز خوب است!!
اما خ.....و.....ش.....ح....ا....ل...م....!! این روز ها که دست های یخ زده ام را
می گیری و می رویم دو عدد شیر بگیریم ،،، شب ها که می رویم فبض ها را
یکی یکی پرداخت کنیم،،، خنده هایت،،، دست های کوچکت را که تا ایستگاه
می آورم،،، قصه های عشق لعنتی تو ،،،،این درخت های زرد،،،این هوا،،،،
همه را ،،دوست دارم.........این روز ها را.... دوست دارم..
کاغذ قرمز آرزو هایم را گم کرده ام،،همه جا را گشتم ،پیدا نشد.... شاید باید آن
را جدید کنم..!!!
سکه را هنوز نگه داشته ام،،،،،هر از گاهی نگاهش می کنم و با کشتی اش
غرق می شوم،،،دوباره زیر جلد پلاستیکی قایمش می کنم و همه چیز یادم
می رود..!
التماس هایم را تمام کردم، به جایی نرسیدند...فقط طناب را ول کردم و همه
چیز به جای خودش برگشت!! همه چیز!!
من آزادی را از تو یاد گرفتم....
سماور را پر می کنم و منتظر می شوم تو بیایی... اگر آب جوش نمی آید تقصیر
من نیست!! عینکت را جابجا می کنی و غرق شدن کوه را نگاه می کنی.
روزهای آخر است دیگر نمی توانیم توی کوچه های خلوت آهنگ گوش بدهیم و
سیگار دود کنیم.....توی بستنی شکلاتی خاموشش کنیم و صدای جیزش
حالمان را جا بیاورد.....بخندیم و با آهنگ ها بلند بخوانیم....روزهای آخر است ،
وقتی لباس را بپوشی همه چیز تمام می شود!!! دلم تنگ شده برای سیگار و
چشمهای حراف روشنت.... و روز هایمان....که رفتند....
جعبه را دارم،،صدف را بر میدارم و به عکست زل می زنم.....کاش چشمهایم
هیچ وقت خوب نمی شد.....کاش در همان لحظه خشکمان میزد......کاش
دستم توی دست هایت جا می ماند.......
هیچ وقت نمی فهمم چرا وقتی تلویزیون را روشن می کنم روی همان صفحه
که خاموش کردم نیست؟!!!
چرا ماهی ها اشتباه می کنن؟؟ قلاب ،علامت کدام سوال است که بهش جواب
می دن؟؟!!