دمپایی سرمه ای
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦ 

heart

دوباره همه چیز تکرار می شود،، دوربین را تنظیم می کنم روی سفره و خودم

می نشینم کنار تو ..مو هایم را قبلا درست کرده ام،، لباس قشنگم را پوشیده و

آماده ام ....ماهی ها توی تنگ دعوایشان شده و شیرینی ها دست نخورده

مانده اند دستهایت را بالا می بری و دعا می خوانی ....

*******************

بدون اینکه بخواهی لب هایت را می گذاری روی لپم و ثابت می مانی،،،، دلم

چشمک می زند،،، قدر بوسه هایت را میداند.. حتی اگر تو نخواهی...

*******************

توی چشم هایت زل می زنم و می گویم برو....دست هایت روی بازوهایم

 می ماسد و می روی.......

*******************

خودم را تنها نمی گذارم ، دلتنگی هایم را توی بغل تو میریزم،،، مو هایم را ناز

می کنی...آهنگ گوش می دهی و اشک می ریزی... به ستاره ها خیره

می شوم و نمی دانم چکار کنم... مو هایم را ناز می کنی و از عزیزت برایم

می گویی و من هنوز تو را برای خودم می خواهم!!


کلمات کلیدی:
 
به خاطر تو
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ 

توی کوچه ی بن بست فرود می آییم.. چیزی از کوچه یادت نمی آید..

دنده عقب می گیری و همه چیز را پشت سر می گذاریم...

اجازه می دهم بازویم را بگیری.. روی لپم هر چقدر دلت خواست بوسه

بکاری ...و به من امیدوار بمانی..

آسمان اشک های بهاریش را می ریزد و همه جا رنگ ماهی گلی می گیرد..

لباس بافتنی سفید و قرمزم را پوشیده ام،،،موهایم را داده ام دست باد و مدام

برمی گردم و به چادرهای سیاه نگاه می کنم،،از لباسم خجالت می کشم و

کنار قطعه ها حرکت می کنم.... کنار تو مینشینم و خرما را توی لپم می چپانم..

بوی گلاب و عود می پیچد و چادر های سیاه می لرزند...

باید می دانستم .....دندون قهوه ای رو روکش کرده بودی........ خودم را زدم

 به خریت و توی آینه اتاق پرو کوچک تو موهای قل قلی را زیر روسری قایم

کردم و چند بار به آینه خندیدم ،،تو اما رفته ای که به تجارت شاخه ایت برسی

و پشت سر هم سیگار بکشی ... دست بکشی توی موهایت و فکر کنی کار

مهمی انجام می دهی و یادت رفته باشد من را آنجا تنها گذاشته ای و هی

سیگار بکشی ...هی سیگار بکشی...

بوی بهار نارنج همه جا پیچیده و من دوباره حال و هوای تو به سرم می زند....

درخت ها جوانه زده اند و همه چیز آماده است.... با تو بروم پارک ..روی سکوی

سنگی بشینیم و درباره فواره ها حرف بزنیم... قدم به قدم با هم باشیم و

 نفس های عمیق بکشیم.... بوی بهار نارنج بیاید ،،، چشم هایم را باز کنم و

توی تخت باشم....

 


کلمات کلیدی:
 
تولدت مبارک عزیزم برای همیشه.....
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱ 

با کراوات خاکستری پشت تور بلند راه میفتی و من پشت سرتان کِل می زنم،،،

نگاهم کنی و کج بخندی..خورشید توی آب می درخشد و ماه نصفه افتاده توی

آسمان،،،زنگ موبایلم از بلند گوها پخش می شودو من فکر میکنم،شاید نباید

همه چیز را فهمید،،شاید همین کمال است،،یا شاید اصلا کمالی نیست!!

تی شرت نازک بنفش تو را بی احساس می پوشم و تا آنجا که می شود پاهایم

را توی شن ها گم می کنم..زمین زیر پای ماست و اولین ستاره بالای سرمان،،

باد توی لباس نازک می دود و ساختمان های سفید به ما تعظیم می کنند..

مدت ها منتظر این تنهایی بوده ام..

هر شب به اتاق خالی سر می زنم،،،توی تاریکی مطلق فقط دست های سفید

تو شانه هایم را نگه داشت..این روزها دلخوشیم این است که وقت خواب برسد

،،پتو را روی خودم بکشم و از آکواریوم کوچکم ماهی بگیرم...گنبد مشبک

طلایی از دور می درخشد و من راه را گم نمی کنم.. و یاد روزهایی می افتم که

زیر پاهایم له می شدم و هنوز همه چیز را ادامه می دادم.

این حجم قرمز وسط ریش و سبیل مشکی ات واقعا دارد دیوانه ام میکند،،

خودم را وسط موهای فرفری قایم کرده ام،،شکمم را داده ام داخل و

دائم سرم را به طرف تو می گردانم و مست برمیگردم،،با تارهای دلم فلامینگو

می زنی و مرد سیاه با احساس می خواند..دیوانه می شوم از این فضا و لب

های آشنای تو.... و از دست هایت که دور عروسک حلقه می شود!! نوشیدنی

را سر می کشم و گیلاس را می گذارم گوشه سمت راست و همه چیز تمام

می شود.این روزها اتاق انفرادی از همه جا بیشتر می چسبد و صدای فریادی

به گوشم نمی رسد.

خاک کوه سرد است و دل من می خندد..توی تاریکی کفش هایم را در می آورم

و پا برهنه روی خاک کوه می دوم و از هیچ چیز نمی ترسم حتی از چشم های

قرمز تو و احساسی که داری...کف پایم کیف می کند و دلم همچنان برای

خودش جشن گرفته..امشب نمی روم به اتاق تاریک و افسوس می خورم،،،

بوی گل ها می آید و دلم برای اتاق تاریک تنگ می شود.

دمپایی به دست روی شن های ساحل می دوم و هیچ صدفی را دوست ندارم

،باد با موج ها بازی می کند و خواننده هنوز برایم

goodbye my lover

goodbye my friend

you have been the one

....you have been the one for me

را می خواند.. مرد کوچک تو می آید و لب های تو می خندند..

امشب توی تاریکی دست تو را می گیرم و همدیگر را بی هیچ حسی

می بوسیم .

پالتو چسبیده به تنم و بند ساعت را آنقد سفت بستی که دارم خفه می شم

،،گل نرگس را می چپانم توی کیف کِرِم و برای خودم آهنگ درخواستی

می گذارم.. مرد مو سفید قدم به قدم با من گاز می دهد و سرش را تکان

می دهد.

خودم و خودت را از این بالا می بینم،،عینک آفتابی روی چشمم است و سرم را

گذاشته ام روی شانه ات.. توی کیسه پلاستیکی ات پر از پسته است و

لواشکی که نصفش را توی راه خورده ای و به من ندادی،،عکس هایی را

نشانم می دهی که نمی بینمشان... قهوه تلخ جلویمان است ، سالن کمی

روشن است و همه به عینک من زل زده اند..چشمم تیر می کشد و سرم را

روی شانه ات فشار می دهم...دلم می خواهد دستت را دورم حلقه کنی اما تو

فقط عکس ها را نشان می دهی،،نمی فهمی که سرم روی شا نه ات است و

چقد دوستت دارم...رو به روی سپیدار های بی سر می ایستیم و من تو را بوس

خدافظی می کنم..چشم تو برق می زند و همان جا خشک می مانی.ستاره ها

دور هم جمعند و آسمانی که پس اشان می زند. چهار پایه را رو به رویم

تنظیم می کنی،،عینکت را درمی آوری و به من نگاه می کنی،،مثل همیشه..

کنار کاکا می نشانیم،برایم آهنگ می گذاری،،عینک را می گذاری سر جایش و

می روی که برای همیشه تنها باشم..راه می روم و می خوانم نان و ریحان و

پنیر،،،آسمانی بی ابر ،،اطلسی هایی تر،،، رستگاری نزدیک : لای گل های

حیاط . چقد دلم کیک تولد می خواهد!!

مجله را برای همان چند خط نوشته تو می گیرم،، مقنعه را تا زیر سینه ام

گرفته ام و از حرف هایت حتی لبخندم نمی گیرد.. چای نازک برایت میریزم و

استکان های کوچک را می شورم..

دوس دارم جلوی ویترین تو بایستم،،تو خیال کنی محو مجله های تاریخ

گذشته ات شده ام اما من به پاکت های شتریِ زرد و آبیت زل زده باشم و دلم

ضعف برود!

دیگر از آن زمانی گذشته که اس ام اس هایت را نگه می داشتم و شب ها با

آهنگ توی گوشم بازشان کنم و اشک بریزم روی بالشت...دنبال دستمال بگردم

و پیدا نکنم....

توی کافه نشسته بودم، تاریکی دریا را با خودش برده بود و خیلی وقت بود که

غروب تمام شده بود. نوشیدنی خنک جلویم روی میز بود،، موسقی گوش

می دادم و از همه چیز راضی بودم.. ماشین ها توی love street ویراژ

می دادند،، پایم را انداخته بودم روی پایم و دم اسبیم توی باد می رفت،، تو را

فراموش کرده بودم و کیک تولد می خوردم.


کلمات کلیدی:
 
تیتر
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠ 

fish

انسان می تواند اشتباه کند و تو هم  از این قاعده مستثنی نیستی،،،بالاخره

اشتباه پیش می آید،،،

روزهای هفته را می شمارم ،به روز تولد تو می رسم دوباره، و سریع از آن

می گذرم...حتی به بادکنکی که روی روز تولدت کشیدم و مشکی رنگش کردم

نگاه نمی کنم،،صفحه را عوض می کنم...

آب هویج مزه پنیر مونده می داد،،هیچی نگفتم ،نی را انداختم توش و تا آخر

خوردمش،، قبلش سایه طلایی ام را مرتب پشت چشمم کشیدم،بعد خط

مشکی را اضافه کردم،،موهایم را چتری ریختم و شال را انداختم روش ،، هوا

سرد بود.. باد می آمد،،آسمان یکدست سفید بود اما زمین خشک خشک...

خبری نبود. دویدی توی حیاط و گربه را بغل کردی مثل آن روز که گربه

را ناز می کردی و قلیان می کشیدی،،چشمهایت قرمز بود و می دانستم خیلی

خوردی،،،همان روز که عاشقم بودی.......میلرزم،،،،دهنت بو می دهد!!!

ماهی خودش را به مردن زده ،آمده بالای ظرف و یکطرفی شده،،بالهایش را

یکی در میون تکان می دهد.....اما نفس می کشد...

راحت توی قبرم خوابیده بودم،،موهایم به هم ریخته و مشکی دور و برم ریخته

بود...صورتم سفید شده بود اما ناراحت نبودم....لباس سفیدم  را دوست

داشتم...بی نظمی پایین دامنم حالم را جا می آورد.....باد می آمد اما سرد

نبود.....ماهی  توی ظرف می چرخید،،،،شاید غذا می خواست،،،نمی دانم،، تو

با یک کلنگ آمدی و افتادی به جان قبر بیچاره ام،،،اولش چیزی به تو

نگفتم ...فقط نگاهت کردم...نخندیدم،،خوشحال نشدم...آنقدر به زمینم کوبیدی

که زیر پایم خالی شد،،، جیغ کشیدم ،چند بار،، اما تو تمامش نمی کردی.....

 ،،،باد موهایم را با خودش می برد،، و من جیغ می زدم...کارت که تمام شد آرام

آمدی و کنارم خوابیدی هنوز باد می آمد و موهایم جلوی صورتم بود......صدای

جیغم را از دور می شنیدم،زمین می لرزید...

دوباره امشب فال آهنگ می گیرم ،،،،چشمم را می بندم ، از آهنگ ها می روم

پایین و می آیم بالا،،،مدام ادامه می دهم و آخر یک جا بی حرکت می مانم،

قبل از اینکه چشمم را باز کنم،،،،، select می کنم وآهنگ توی گوشم

می خواند،،مطمئنم این احساس را نداری..!!

ماهی بالهایش را به رخم می کشد و یک دور دیگر می زند.. یک غذا برایش

می ریزم،،سریع می خورد...فرار نمی کند،،به ضربه های من عادت کرده است

،،نمی ترسد..عاشق دهانش هستم وقتی می گوید ما،ما ،ما....

نه اینکه دلم برات تنگ نشده،، یک احساس خاص جدید به تو دارم که هنوز

اسمی روش نذاشتم... تازه امروز خودم رو دیدم،، خیلی کوچک تر از این

چیزی بودم که می بینی ،،تازه می فهمم چه اتفاقی افتاده!!!

کتاب ها را فقط از روی تیترشان انتخاب می کنم،، دست می کشم روی

جلدشان و یک احساس خیلی خوشحال توی دلم می کنم،،،ماهی بال

نمی زند،،پرواز می کند...

پر خوری را کنار نگذاشتم،،،آهنگ شاد اما گوش می دهم، زیاد،،هنوز می گویی

افسرده ؟!! حرف هایم را بی تفاوت نمی شنوی و هر از گاهی بلند

می خندی،،، به چیز هایی که برایت گفته ام شک می کنم!! فقط می گویی

قرص ها را ادامه بدهم و همه چیز خوب است!!

اما خ.....و.....ش.....ح....ا....ل...م....!! این روز ها  که دست های یخ زده ام را

می گیری و می رویم دو عدد شیر بگیریم ،،، شب ها که می رویم  فبض ها را

یکی یکی پرداخت کنیم،،، خنده هایت،،، دست های کوچکت را که تا ایستگاه

می آورم،،، قصه های عشق لعنتی تو ،،،،این درخت های زرد،،،این هوا،،،،

همه  را ،،دوست دارم.........این روز ها را.... دوست دارم..

کاغذ قرمز آرزو هایم را گم کرده ام،،همه جا را گشتم ،پیدا نشد.... شاید باید آن

را جدید کنم..!!!

سکه را هنوز نگه داشته ام،،،،،هر از گاهی نگاهش می کنم و با کشتی اش

غرق می شوم،،،دوباره زیر جلد پلاستیکی قایمش می کنم و همه چیز یادم

می رود..!

التماس هایم را تمام کردم، به جایی نرسیدند...فقط طناب را ول کردم و همه

چیز به جای خودش برگشت!! همه چیز!!

من آزادی را از تو یاد گرفتم....

سماور را پر می کنم و منتظر می شوم تو بیایی... اگر آب جوش نمی آید تقصیر

من نیست!! عینکت را جابجا می کنی و غرق شدن کوه را نگاه می کنی.

روزهای آخر است دیگر نمی توانیم توی کوچه های خلوت آهنگ گوش بدهیم و

سیگار دود کنیم.....توی بستنی شکلاتی خاموشش کنیم و صدای جیزش

حالمان را جا بیاورد.....بخندیم و با آهنگ ها بلند بخوانیم....روزهای آخر است ،

وقتی لباس را بپوشی همه چیز تمام می شود!!! دلم تنگ شده برای سیگار و

چشمهای حراف روشنت.... و روز هایمان....که رفتند....

جعبه را دارم،،صدف را بر میدارم و به عکست زل می زنم.....کاش چشمهایم

هیچ وقت خوب نمی شد.....کاش در همان لحظه خشکمان میزد......کاش

دستم توی دست هایت جا می ماند.......

هیچ وقت نمی فهمم چرا وقتی تلویزیون را روشن می کنم روی همان صفحه

که خاموش کردم نیست؟!!!

چرا ماهی ها اشتباه می کنن؟؟ قلاب ،علامت کدام سوال است که بهش جواب

می دن؟؟!!


کلمات کلیدی:
 
کاکا
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩ 

cry

تمام شب را گریه کردم،صبح نه دماغم باد کرده بود نه چشمام پف داشت،دلم

ورم کرده بود...یک گوشه جمع شده بود...تازه وقتی همه جا تاریک میشود و

ساکت همه چیز شروع میشود،،،،هق هق هایم را نمیدانم کجا بگذارم.... از این

وابستگی چسبناک خسته شده ام که هر سال تکرار می شود..... می خواهم

درش بیاورم و از این بالا بندازم توی رودخانه خشک،، سرش محکم بخورد به

سنگ های تیز و خون بپاشد همه جا،،، راس راسی دلم خنک می شود....

این روزها به کاکا حسودی می کنم ،جفت مانیتور می نشیند و با لب های

بزرگش به تو زل می زند... شاید تو هم حرف هایت را به او میزنی....

راستی...خوش بحال کاکا.....

چرا نمی توانی دوستم داشته باشی؟؟؟ همه را باختم وقتی با من عشق می

کردی و چیزی در گوشم زمزمه می کردی ،،، لبت به گوشم می خورد و

احساس عجیبی می کردم.......

هیچ خاطره ای از من پیش تو نماند با این همه تلاش من.....

دوست داشتم بطری زرد را تا آخر می زدی،،، شیطونی می کردی و با گریه به

من زنگ می زدی که بیچاره ام کنی.... قربانت بروم و با تو گریه کنم......فردا من

بمانم و حرف هایی که یادت نمی آید......

خسته شدم از این همه تو را خواستن،،،، توی چشم اولین ستاره نگاه کردن و

فقط تو را آرزو کردن..... چرا کوتاه نمی آیی............؟؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳ 

 

٢٠دقیقه تا آزادی

گوش هایم پر است، روی خط کشی ها با آهنگ می رقصم، باز

تنها شده ام...می بینی...روی پله های خانه بشینیم و تو سیگار

را روشن کنی و دلت برای گربه ی کف خیابون بسوزد، خون

ریخته باشد و من بی تفاوت نگاهش کنم و تو بخواهی چشم

هایم را ببندم که مثلا صحنه ی عشقولانه برای من درست کنی

،پیش جسد گربه با آن سر متلاشی شده؟؟ سیگار شتری

کثافتت را بکشی و اعصاب مرا خط خطی کنی که چی؟ که

سرت درد می کند مثلا و گربه مرده؟؟!!

دوست دارم باز آخر هفته باشد، عینک های آفتابی امان را بزنیم ،

مانتو های رنگی و نازکمان با باد برود و بیاید، بستنی های گرد را

لیس بزنیم و الکی بخندیم......ولی کوچه های پیچ دار را با

سرعت میرویم و حامی "فقط نگاه می کنم" را زمزمه

می کند......... 

دیشب با هم فرار کردیم رفتیم خارج.. تو حرف های سیاسی

نمی زدی و روی زمینی که پامی گذاشتیم پر از کبوتر بود که

وقتی ما می رفتیم نمی رفتند!! باد می آمد و پالتویت توی هوا

پرواز می کرد، دست های هم را محکم گرفته بودیم و از دو قلو

های تو هیچ خبری نبود...

می خواهم با تو حرف بزنم و گریه هایم را بریزم روی شلوار

خارجی ات و تو موهایم را نار کنی ،نمی خواهم چیزی

بگویی........از هم دوریم با اینکه تخت ها را به هم چسبانده ایم ،

حتی دستم به دست هایت نمی رسد......

اصلا دوست دارم با تو برقصم ، آهنگ گوش هایمان را کر کند،

دست هایت را دور کمرم بگیری و نور های رنگی روی تنمان بازی

کنند... با بو ها مست بشیم و نتونم روی پاشنه تیزم بایستم و

تو انگشت هایت را توی انگشت هایم گم کنی، بخندی و دندان

قهوه ایت پیدا شود، من هم بخندم..... بگویم دوست دارم با هم

باشیم تا آخرش...

روی تاب های سرد بشینیم ،من بیایم و تو بروی، به صدای خنده

هامان گوش بدهیم و تاب بخوریم ...بیاییم و برویم....با هم...

از این حالتش خوشم میاد وقتی یواش یواش اثر می کنه و همه

چیز دور سرم میپیچه ، گوش هام سوت می کشن.....سرمو

می ذارم رو بالشت و به نفسهام که آروم و آروم تر میشن گوش

بدم...... اشکی نمی ریزم ....با آهنگ فقط چند قطره.....

دفتر خاطراتم رو با جلد آبیش ریز ریز کردم، همه را ریختم... حتی

یکبار نخواندم... کتاب را گذاشته ام سر جایش هنوز نخواندمش....

پروانه را انداختم توی سطل... سایه اش را از کتاب چیدم...

شکلات توی جیبم است، با ناخن فشارش می دهم، باد می

آید .....حرف هایشان را ضبط می کنم تا همه را برایت تعریف کنم

و با هم بخندیم ، می دانم هیچ کدامشان یادم نمی ماند می

دانم نمی خندیم ........خیلی راحت می گویی خب نداشته

باش...

دختر وسط صفحه دراز کشیده و جان می دهد با دست های

زیاد، خون می ریزد و همه جا سرخ می شود و رنگ تهوع، این

شبکه هنوز مرد یاد می دهد با این جونور چه طور اسنک درست

کنیم و آنجا هنوز زن مرد را می بوسد...هر شب و ...هر شب...

قبل از اینکه جیغ هایت را بکشی روی سرم من خوابیده بودم .از

پله ها بالا رفته بودم ،همه جا تاریک بود و هیچ کس معلوم نبود

جز جیغ های تو...

نمی دانم برای تو گریه کنم که ریش هایت را از ته می زنی و

اودکلن را روی خودت خالی می کنی ، آهنگ های خارجی را

برای من select میکنی و به من فقط می خندی و صدایم می

کنی مدام و من فقط نگاهت می کنم و می مانم که چه

احساسی دارم ،یا برای خودم که تو حتی نگاهم نمی کنی هر

کار که کنم.....من همه ی اینها را گذرانده ام،....وقتی

اشک توی چشم هایم سنگینی می کرد و همه را می ریختم

روی بالشت گل گلی و تو هیچ چیز را قبول نمی کردی و فقط

می گفتی نه.........نه....نه.....

اینحا را ببین که همه جا خون پاشیده و همه که انگار دارند خفه

می شوند و من و تو را ببین که نشسته ایم مدام روی این فرش

قرمز که آنها را نگاه کنیم، که شب شود و خواب آنها را ببینیم و از

خواب بپریم و هیچ کار نتوانیم انجام دهیم..

اینجا چند روزی سوت و کور است ساعت 10 تا 12 سکوت آدم را

دیوانه می کند با الله اکبر به سرت می زند همه کار کنی ، پفک

بخوری یا با پای برهنه بروی وسط کوچه که تاریکی و دود را

ببینی و گریه کنی همان جا و ضجه بشنوی همان جا.. ماه را دیده

ای در آسمان مانده باشد؟؟ نیست. چند شبی میشود که رفته،

من به تو چیزی نگفتم فقط قربانت رفتم که مواظب خودت

باشی... که مواظب خود لعنتی ات باشی....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩ 

مريم

کاش می شد نور هم جاذبه را می فهميد ،کاش می شد که چو رودی به زمين

جاری بود ، کاش اين منطق و جبر نبود ـ لااقل آن پاييزـ تا نور هم با ما بود.

********************************

هنوز

چهل و يک روز از تولد تو گذشته و من هنوز وسط روز تولد تو نشسته ام.. دلم

برات تنگ شده . امروز به خدا گفتم با من بيايد ، پشت سرم نشست ، وقتی

نگاهش کردم به من نخنديد به زن نگاه کرديم که ما را نمی ديد و می لنگید!!

برای دختر کلاه نارنجی بای بای می کنم، به آسمان و من نگاه می کند چيزی

می گويد يا می نويسد و من خدا را نمی توانم ببينم ، تو را هم...

تنهايی همه ی سنگفرش ها را شمردم تو نمی دانم کجايی شايد چتر را باز کرده ای.

دوست دارم پرده های سياه را بکنم، کف هال بشينم و همه را بچينم ،به تو

بگويم می آييم که برويم و تو هيچی نگويی و حتی آه هم نکشی..

شهر بزرگ است و ماه امشب سوار جرثقيل شده ، با من حرف نمی زند و من

 هنوز همه ی کوچه ها را دنبال تو می گردم و هنوز همه را تو می بينم و همه

 را صدا می زنم تو!!

لباس دختر کمر باريک را پر از پولک می کنم و موهايش را پشت سرش جمع

می کنم و می دهم به تو ، عاشقش می شوی ، موهای سياه و قل قلی را

 می ريزی تو صورتش و انگشت های کج و کوله را می بوسی...به تو می گويم

ولی باز می بوسی و می گويی دوستشان داری همين طوری.......!

انگشت های کج و کوله را به قفس طلايی قفل می کنم و به رو به رو خيره

 می شوم، همه آينه های رنگی روی ديوار من را نشان می دهند.

روی اولين پله ی پله برقی ايستاده ام و پايين نمی آيم!! از اين بالا هم تو را

نمی بينم.....در هوايی نفس می کشم که تو. اينجا نيستی. شايد روی بخار

شيشه هنوز قلب می کشی با يک تير... شايد هم ......نمی دانم..

خدا را از اين بالا می بينم برايش دست تکان می دهم رويش را بر می گرداند.

 می دانم با من قهر نيست. می خندم و توی هوا يک عالمه *ها* درست

 می شود، دماغم قرمز تر می شود و می دانم تو اين طوری دوستش نداری.

 پارک خلوت است، قورباغه ی کاغذی نمی پرد، از اول هم نمی توانست...

همه جا دنبال تو می گردم، تو را می خواهم.

خودم را خوشکل کرده ام امروز ،ببين. صورتم را می چسبانم به آينه و خسته

 می شوم از تو را نديدن...

می خواهم فردا ، فردا شود.....می خواهم به تو بگويم......تولدت مبارک...   


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳ 

بيشتر از يکی..

پرده ی قهوه ای خونه ی شما اينجاس ، روی زمين.

می بينمت وقتی پرده رو کنار می زدی و بيرون رو نگا می کردی بعد

می کشيديش تا آفتاب بياد روی گل های قالی و تو مشق بنويسی....

 می خوام گل مريم بکشم.

روی پرده دست می کشم می خوام جای دست های تو رو پيدا کنم.

چتری هايت را کنار می زنی ، تلفن زنگ می زند ، خنده ات را نمی بينم ،

آگهی ترحيمت را قايم می کنم زير کتاب های نخوانده ام ، عکست رو تار

می بينم با اون گل رز قرمز....هميشه پايين عکست است...چرا؟؟!

تلفن جيغ می زند...من ولی يادم رفته گريه کنم...می خوام موهايت را

ببافم....... پرده قهوه ای تر می شود و تو سنجاق را وصل کرده ای

 گوشه ی سمت چپ آگهی خودت تا هر وقت کمد را باز می کنم آن را

بکوبی توی سرم، با آن گل رز که هميشه هست.... وقتی تو رفتی هنوز

 نديده بودمت. 

*********************************************

اولين ستاره که معلوم می شه تو رو تو دلم آرزو می کنم ، آسمون سورمه ای

شده ، ستاره به هيچکس چشمک نمی زنه، به من نگاه می کنه و من رو به

ياد تو میندازه...

*********************************************

محکم بغلم می کنی، لبت رو می چسبونی به لپم و می گی : ديدی منتظرم

موندی..؟! فواره ها حوض را پر کرده اند. من ماهی قرمز را می کشم تا برسد

 به حوض، دمش رو قلاب کرده به دستگيره ی در، از ماهی يک خط می ماند ...

از دستگيره ی در تا حوض. دستم توی دستت جا مونده، منتظر تو نبودم....من..

فقط...بودم!!

********************************************

برس رو با دقت روی ناخن هام می کشم ، ناخن های صورتی ، صورتی چرک..

يادم رفت قبل از خواب گريه کنم ، رومو بر می گردونم تو کوچه ی خاکی و باريک

 همون جا که به لبام عشقو ياد دادی... چشمای خمارت يادم می ياد وقتی دود

رو تو صورتم فوت می کنی و با خواننده حس می گيری ، شيشه های دودی رو

نگاه می کنم و سرفه رو قورت می دم. لعنت به اين کافی شاپ هميشگی و اين

 لبهای بزرگ تو که مدام برای من می خواند ، برای من...؟؟

*******************************************

ديشب خواب ديدم برای هزارمين بار من را کشتی، دستم را روی ريشت کشيدم

 و گوشه ی لبت را بوسيدم.

*******************************************

اين دفعه گريه نکردم ، گذاشتم کتاب عزيزم ته کمد بماند ، صفحه ی ۴۳ را نخواندم

 و هی هق هق نکردم. موهايم را قيچی نکردم...فرهايش را ببين...از زير مقنعه

 می زند بيرون ، با تو لج نکردم.

آن داستان قشنگ را از روزنامه پاره کردم و گذاشتم صفحه ی آخر ولی آن را نخواندم.

گذاشتم دوش خودش تنها ببارد، روی بخار آينه نگذاشتم اسمت گريه کند ، پروانه

لای کتاب ماند و نرفت ، من فقط تو را می خواستم.

***************************************


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۸ 

سلام...

امشب آسمان بی ستاره است...ماه هست..همين پايين....مثل من...پر نور و بزرگ

من را نگاه می کند..من نه......کوچک و بی نور...خيلی...!! فاصله اش با من يک

 دست است که دراز کنم اما نمی کنم.....

باد هم بی خود می وزد...ابری اين جا نيست....!!

در اتاق انفرادی همه فرياد می زنند...گوشهايم را گرفته ام ولی صدای نفس هايشان

می آيد....

خيلی شب است...........ابری اگر هست من نمی بينم......آسمان سياه بدون ستاره

 و شايد بی ماه......باد ولی می وزد هنوز..

همه چيز مثل هميشه است.........تنهايی و من لب حوض نشستيم و مجله بی تصوير

 را ورق می زنيم.

 با خودم تمام آواز های دنيا را زمزمه می کنم...تنها....بدون هر تو.....!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩ 

چند تا خط....

خانوم...؟؟ می شه.....بی زحمت......

خوب اگه رعايت ما رو نمی کنيد....احترام این ماه رو نگه داريد....لطفا..

می شه اون زبون کوچولو و سرخابی تونو کمتر روی لبای قلمبه و 

 نازتون بکشيد.....؟؟آخه ما بدجوری گشنمون می شه.....!!!

***********************

کاش چشمامو که می بستم ...قيافه ی نحستو نمی ديدم.....

چيکار کنم که همه جای فکر و خيالم هستی...؟؟

چه ببندم ....چه باز...!!

***********************

چرا هيچ وقت دوسم نداشتی و من هنوز باور نکردم؟؟!!

***********************

عاشق اون چشمای مهربونت می شم..... وقتی ....زير دوش

ريمل ها و مخلفاتش می ريزه و چند تا خط خوشکل زير چشات

 درست می شه...چشمات قرمز می شن ..لبامو می ذارم روشون...

می خندی و جلوی آينه پاکشون می کنی ولی پاک نمی شن که...

مثل عشقت تو دل بيچاره ی من....!!!!

***********************


کلمات کلیدی: